|
روز پاییزی میلاد تو در یادم هست ... روز خاکستری سرد سفر یادت نیست ناله ی ناخوش از شاخه جدا ماندن من ... در شب آخر پرواز خطر یادت نیست تلخی فاصله ها نیز به یادت ماندست ... نیزه بر بادنشسته ات و سپر یادت نیست خواب روزانه اگر در خور تعبیر نبود ... پس چرا گشته شبانه دربه در یادت نیست من به خط و خبری از تو قناعت کردم ... قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید ... کوزه ای دادمت ای تشنه مگر یادت نیست؟ تو که خودسوزی هر شبپره را می فهمی ... باورت نیست که مرگ بال و پر یادت نیست تو به دل ریختگان چشم نداری به دلت ... آن چنان غرق غروبی که سحر یادت نیست یادم هست یادت نیست..... + نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387 17:49 توسط شنتیا ( م.ع ) |
|