می خروشد دریا...
هیچ کس نیست به ساحل پیدا؟!
لکه ای نیست به دریا تاریک
که شود قایق
اگر آید نزدیک؟!!!
مانده بر ساحل
قایقی ریخته شب بر سر او،
پیکرش راز رهی نا روشن
برده در تلخی ادراک فرو!!!
هیچ کس نیست که آید از راه
و به آب افکندش
و در این وقت که هر کوهه ی آب
حرف با گوش نهان می زندش!...
موجی آشفته فرا می رسد از راه که گوید با ما
قصه ی یک شب طولانی را...
........
احساس میکنم شبیه بوف کور شدم!!
سردر گم!!
.......
+
نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387 12:50 توسط شنتیا ( م.ع )
|