الان ساعت 4:01 بامداد روز دوشنبه ست!
داشتم خواب می دیدم.
چیز خاصی تو خوابم نبود اما نمی دونم چرا یه دلهره مبهم دارم.
نمی دونم این دلهره شیرینه یا تلخ!
تو خواب یه جورایی دوران 4 ساله دانشگاهمو دیدم اما با یک سبک جدید!
خوابگاه ها رو ، دانشکده رو ، روزهای آخر سال تحصیلی رو ، اساتید رو ، کلاسهارو و .........
مثلا ریزه کاریا رو هم می دیدم! یعنی در آن واحد هم اینور دانشکده بودم و هم اونور دانشکده!
راحت تر بگم انگار من مرده بودمو همه چیز رو می دیدم! حتی پشت پرده ی رفتارهارو!
تا حالا خودمو به مرگ انقدر نزدیک ندیده بودم!!!
در دوران واقعی دانشجوییم یه سری حلقه های مفقوده رفتاری رو بین بچه ها شاهد بودم که واسم قابل درک نبودن! اما تو این خواب تونستم همه اون رفتار ها رو توجیه کنم و بفهمم اون رفتارهای بچه ها در دوران دانشجوییم ناشی از چی بود!!!
واقعا عجیب بود چون همه 4 سال رو روز به روز و خارج از بعد زمان و مکان با جزییاتی که با چشم واقعیم دیده بودم و جزییاتی که پشت پرده بودن دیدم!!!
حالا خیلی از رفتارهای اون زمان واسم قابل توجیه شدن!!!
جالب اینه که تمام وقایع در شب اتفاق میافتاد! یه جور شبهای خاص که قابل توصیف نبودن!!!
باور کنید نمی تونم خوب خوابمو توصیف کنم اما فکر کنم مرده بودم!!
از خواب پریدمو تنها چیزی که واسم باقی مونده یه سری اطلاعات جدید و یه دلهره ی مبهمه!!!
گفتم بهتره اینارو زود تو وبلاگم ثبت کنم شاید بعدا بتونم جزییات بیشتری رو توصیف کنم!
خیلی عجیب بود!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 4:23 توسط شنتیا ( م.ع )
|
پدر یکی از فرشته های خوب روی زمین پر کشید!!!
خیلی ناراحتم!!!
خیلی....
بیشتر از اینکه نمی تونم اون فرشته رو تسکینش بدم ناراحتم!!!
شایدم بلد نیستم!
روزگار غریبی شده!
خدایا کمکش کن....
چون دیگه حرفای تکراری تسکین دهنده نیست!
خدایا....

+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 13:49 توسط شنتیا ( م.ع )
|
believe it or leave it,
but I can't....!!! m.a

+
نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 16:57 توسط شنتیا ( م.ع )
|
نم بارون
بوی خاک
دستای سرد
چشمای خيس
دلی که خيلي پر پره
وقتي بغضم و فرو ميبرم
چشمام و باز ميکنم و ذل ميزنم توی دو تا چشم بارونی
چهار تا ديواره سفيد
که تورو ياد بهترين روزای زندگيت ميندازه
دو تا بال پرواز ميخوام
واسه اينکه پر بزنم و بيام درست کنج دلت بشينم
وقتی چشات ميخنده ؛ دلم آروم ميگيره
بوی ابر مياد؛ بوی زندگي ؛ بوی تولد
حس گنگ خواب و توي سرم خيلی وقته که چال کردم
تو که گناهی نداری اگه چشمای نا اميد من ميباره
تو که تنها نبودی و نميدونی تنهايی توی اوج سياهی يعني چی
تو فقط ياد گرفتی که بايد لبخند زد
تو هميشه از گرمی دستاش بي نصيبی
تو بارونی ! تو درست يه قطره اشکی توی چشمای مسافر
تو حتی ميتونی بهونه عاشقی پاييز بشی
بي دليل ...بخندی و گريه کني..
تو ميتونی بسوزونی ولي سوخته نشی
اين يعنی باور اين يعنی حس اين يعنی تو
بايد عبور کرد از همه لحظه های خموش
اين شب ها صدای هق هق های مرا به پوچی ميکشند
انگار تمام شده باشم...انگار که نه
شايد که تمام هم شده باشم
سردی و بي تفاوت
پر شده ام از خالی شدن ها
چقدر تکرار ميکنم که تکرار تنهايی هاست
تمام در ها که بسته ميشوند
تو فقط بايد نگاهت را به تنها روزنه بدوزی
قلب تو چه کوچک بود و بی تحمل
و قلب من عجب وسعتی داشت
اشک هايی که ميچکند
چکه چکه
آب ميشوی ! لحظه لحظه
اين جا غريبه ها که لبخند ميزنند غريبگی هم نميکنند
به آغاز نيستی که فکر ميکنم
غرق خواهش ميشوم
تمنا ميکنم و بوی وحشت ميگيرم
انگار خواب باشم و خوابی در کار نباشد
دست هاي باد که دست هايم را به حال خود رها ميکند
تاريکی دنيا که هيچ تاريکی قلب خودم هم ديوانه ام ميکند
هوا سرد سرد شده در این گرمای تابستان
اينجا بوی بي کسي مي آيد
و گريه هايی که طعم شکلات ميدهند
برای خواب شدن ؛ قصه های بی انتهای زن کولی کافيست
و برای مجنون شدن همين 2 چشم بی تفاوت
آن روزهايی که بي فردا سپری کرديم
همه فراموش شدند؟
يا همه را زير درخت گيلاس ته باغ خاک کردی؟
تو آنقدر ها هم که ميگويند از سنگ نيستی! یخ نیستی!
يعنی کسی که برای دخترک فال فروش گريه ميکند
نميشود که سنگ باشد..
او باد است که از خيال عشاق ميگذرد
حس ميکند ولي لمس نه
تو فقط وجود من عاشق را انکار ميکنی و من
التماس ميکنم که پيدايم کنی
آنقدر بي حس شده ام که
ياد گريه های روز های بی کسي نيفتم
فقط تنم تب دارد
و چشم هايم بی اجازه بسته ميشوند
خسته ام
دود سيگار
و فضاي خواب آلود اين اتاق
فکر تنهايی را از سرم بيرون نمي آورد
....
ويران شده ام
آبادم کن
گرمم کن
در این تابستان سردم
خيسم
از تمام شعر هايم که خيس شدند
کلمات سياهی ميچکد که ديوانه ام ميکند
زير آفتاب هم که پهنشان کنم باز هم ميچکند
انگار که لذت ميبربند جزغاله ام کنند
....
بوی پاييز مي آيد
پ.ن: هیچی راجع بهش ندارم بگم!!!
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387 12:23 توسط شنتیا ( م.ع )
|
وای خدایا!!!
بچه ها باورتون میشه؟!!!
دیروز اینجا ( شیراز ) بعد از مدتها بارون اومد!
اونم وقتی که من بیرون بودم و داشتم می رفتم طرف باغ!!!
دیروز خاطره یه بعد از ظهر پاییزی واسم زنده شد...
دلم میخواست وسط اتوبان صنایع یهو از پشت فرمون در بیامو دراز بکشم کف آسفالت!!!
عالی بود. دلم قیلی ویلی می رفت واسه ابرای سیاه بزرگ و بوی نم خاک بارون زده!!!
ای کاش از خدا یه چیز دیگه میخواستم!!!
نه اشتباه نکنید!!! من عاشق بارونم...
اما ای کاش آرزو می کردم وسط تابستون به این گرمی، یه هو پاییز بشه!!!
نه اینکه فقط بارون بیاد!!! هنوز 2 ماه مونده!!!
ای کاش...
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387 10:9 توسط شنتیا ( م.ع )
|
به قول یک فیلسوف :" بچه که بودم می خواستم دنیا را تغییر بدهم! بزرگتر که شدم دیدم نمی توانم گفتم حتما کشورم را تغییر خواهم داد باز دیدم نمی توانم! گفتم حتما شهرم را تغییر خواهم داد! باز هم نتوانستم! بزرگتر که شدم گفتم حتما خانواده ام را تغییر خواهم داد! اما دیدم بعد از سالها هنوز نتوانسته ام خودم را نیز تغییر بدهم!!! بعدها فهمیدم که اگر می توانستم خودم را تغییر بدهم دنیا را هم تغییر می دادم!!!"
این روزها فقر فرهنگی جامعه مان عذابم می دهد!!!
این روزها آسمان شیراز ابری است اما بارانی در کار نیست!!!
این روزها دلم برای کسی تنگ است اما نمی دانم که!!!
این روزها دلم برای خانم تاکسی رانی می سوزد که از ترحم بیزار است!!!
این روزها کودک فال گیری در پارک آزادی شیراز که التماسم می کند که یک فال از او بخرم دلم را کباب می کند و در حسرت می مانم که ای کاش یک فال از او خریده بودم!!!
این روزها بوی جنگ می آید اما هیچکس در ایران آنرا دوست ندارد!!!
این روزها دلم برای اهواز و بچگیم لک زده!!!
این روزها بی صبرانه قلبم میزند!!! برای چه؟ نمی دانم!!!
این روزها دلم برای قیصر امین پور و فریدون مشیری و خسرو شکیبایی تنگ شده!!!
این روزها دلم برای گربه هایم ریسه می رود!!!
و باز هم این روزها با هر که دوست میشوم فکر می کند آنقدر دوست بوده ایم که وقت خیانت است!!!
اما این روزها باز هم خدای زیبایمان دوستمان دارد!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387 0:37 توسط شنتیا ( م.ع )
|