حسی که می دانم
یکنفر هست که مرا دوست دارد
یکنفر آن دورها پشت دیوارهای بلند شهر رویا
یا شاید ، همین نزدیکیها ، زیر پونه های وحشی لب چشمه
یا آن بالاها ، پشت ابرهای بغض کرده پاییزی
یا ، شاید این زیرها ، زیر ریشه های درخت بید ، بعد از یک تصادف تصادفی !
بلاخره هست یکنفری که مرا دوست دارد
شاید چشمانش سیاه باشد یا آبی ، شاید هم سبز تیره با رگه های بنفش
با چشم هایی که لایه های خیس دارد و خیره اش که شوی ، داغی اش تنت را می سوزاند!!!
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 4:19 توسط شنتیا ( م.ع )
|
هر كسي يه تعريفي از خودش داره...!!!
(من یک پارادوکس ممکن هستم.....!!!!)
تا حالا خودتونو تو یه جمله خلاصه کردین؟!
شما چه تعریفی از خودتون دارید؟!
پ.ن= گم شده در یک مسیر معلوم و مشخص، یک مسیر بدون ابهام، بدون دو راهه، سه
راهه، چهار راه. بدون هیچ پیچ و خمی ولی با هزار تا فلش و تابلوی کمکی.
هزار نفر راهنما. ولی باز هم گمشده ام.

+
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 1:30 توسط شنتیا ( م.ع )
|