تبليغاتX
سایه ای در بعد از ظهر پاییزی

سایه ای در بعد از ظهر پاییزی

قطار سوت می کشد و دور می شود ازایستگاه خیس بدرقه انبوهی از اندوه ، برمی گردم به سمت ایستگاه و سکوتی سرد بر دیوارها آوار میشود ... اجازۀ سفر نداشتم ! چمدانی داشتم پراز خاطره که به مسافری آشنا سپردم ... دلم را برداشتم و برگشتم و در میان تـنهایـیـم گم شدم درست مثل قطاری که رفت ، و صدای سوتش را تا ابد در من جا گذاشت ...دلم می خواست اینبار به دنبالش بدوم اما چه کنم پاهایم را بسته اند...


+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 15:40 توسط شنتیا ( م.ع ) |


وقتی خیال می کنی که برخی آدمها پاکترین اند و بعد متوجه می شی که ناپاک ترین خودشونن و به همه بی اعتماد می شی!!! وقتی خیال می کنی که دروغ مرده ، اما می فهمی اگه دروغ تو جامعه نباشه کلاهت پس معرکس!!! وقتی خیال می کنی که همه خوبن مگه اینکه خلافش ثابت بشه ، بعدش می فهمی همه ریا کارن و به این نتیجه می رسی که همه بد هستن مگه اینکه خلافش ثابت بشه!!! وقتی خیال می کنی که دنیا جای خوبیه واسه به دنیا اومدن ، اما بعد می فهمی که آدما ایقدر سیاهش کردن که دیگه هر کسی ممکنه این جمله رو به زبون بیاره : ((نمی خواستم به دنیا بیام!!!)) وقتی خیال می کنی که ای کاش همه چیز خیال بود و کاش جای واقعیت و خیال برای همیشه عوض می شد اما می فهمی که واقعییات تلخ تر از اون چیزیه که تو تصورش رو داری!!! اونوقته می فهمی که: ای وای من چقدر ساده بودم ، دلم چقدر آبی بود و صاف و زلال و چقدر دل خجسته ای داشتم!!! باز اون وقته دلم واسه خودم و تو و خدا می سوزه. واسه ی خودم و تو که از صاف بودنمون سوء استفاده می کنن و واسه خدای زیبایمان به خاطر اینکه با به دنیا اومدن هر کودکی نشون میده که هنوز هم به انسان امیدواره!!! تو این دنیا فقط باید به خدای زیبامون اعتماد کنیم و بس!!!

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 2:11 توسط شنتیا ( م.ع ) |


براي حذف نام جعلی خليج عربي و برگرداندن نام خليج فارس به نقشه ماهواره اي و آنلاين گوگل ارت نياز به 1 ميليون امضا داريم. به عنوان يک ايراني خواهشمندم به آدرس زیر مراجعه کرده و براي حذف نام جعلی خليج عربي آنرا امضا نماييد. http://www.petitiononline.com/sos02082/petition.html

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 16:30 توسط شنتیا ( م.ع ) |


من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست... بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار مینویسم : خانه ی دوستی ما اینجاست!!! تا که سهراب نپرسد دیگر : خانه ی دوست کجاست؟!!! دوستان عزیز من از میهن بلاگ به اینجا نقل مکان کردم. لطفا مرا نیز در جمع خود پذیرا باشید. ممنونم.

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 4:29 توسط شنتیا ( م.ع ) |


مداد قرمزمو بر می دارمو شروع می کنم به خط کشیدن، غلط گیری از تقدس های زرین، تخت های دروغین و باورهای خشتین! مداد قرمزمو بر می دارمو می کشم دور این آدمهای فراری که وقتی بارون میاد و چترشونو گم می کنن، می دوندو می دوند و یکدیگه رو تنه می زنندو فقط می دوندو دست هاشونو چتر می کنند و بارون از روزنه های میون انگشتشون لبریز میشه و اونا فقط می دوند! برای عبور از این لبخند نمکین خدا می دوند، دیوانه وار می دوند. مداد قرمزمو بر می دارمو می کشم دور اونا، اونا که وقتی آفتاب می خنده ، التهابشو بهانه می کنن برای خستگی هاشون و فقط می سوزن و میسوزونن. مداد قرمزمو بر می دارمو می کشم دور این فراری های از آفتاب و این سایه نشینان، این سایه نشینان عابر و کلافه! مداد قرمزمو بر می دارمو می کشم دور اونایی که روی دل قیمت گذاشتن و نمی دونم چرا حرمت عشقو نگه نداشتن؟!! مداد قرمزمو بر می دارمو می کشم دور اونا که ترانه نسیم رو هوهوی باد میشنون و می ترسنو فرار می کنن و دست هاشون به دیوارها قفل می شه از وحشت باد! مداد قرمزمو بر می دارمو می کشم دور اونایی که ترانه های فرهاد رو هیچوقت نخواستن درک کنن تو یه شب مهتاب که ماه میاد تو خواب، منو می بره کوچه به کوچه، صحرا به صحرا... مداد قرمزمو بر می دارمو می کشم دور اونایی که سیل و زلزله رو خشم خدا می دونن، دریغ از اینکه اون ارحم الراحمین ترینه!!! مداد قرمزمو بر می دارمو قبل از تو می کشم دور خودم! دور این حصار پیله های جمعی. مداد قرمزم تموم میشه،پیله ها اما هنوز تموم نشدن! فکر می کنم اصلا نمی خوام شبیهشون بشم، شبیه این فراری های لعنتی! مداد قرمزم تموم میشه و مرزها گم میشن و من باز شبیهشون میشم، میشم یه فراری لعنتی دیگه!! غر نمی زنم، نق نمی زنم، اصلا هیچی نمیگم! من یاد گرفتم مشق سکوت رو، باور کنید نارضایتیم رو هم نجوا نمی کنم و پشت خنده های تصنعیم پنهونش می کنم! آخه چرا باید تقصیر کسی باشه، اگه ما اون چیزی رو که می خوایم پیدا نمی کنیم؟ نه تقصیر کسی نیست، اما... فقط یک کم، یه خورده، یه ذره شبیهم باش. باور کن من اینقدرام مودب نیستم! من همینطوری ام، توی مرز خط قرمزم!! باور کن اگه قراره Select بشم اینجام، توی خط قرمز!! از مداد قرمزم دور شو و شبیهم باش. فقط همین!!! شنتیا ( م . ع )

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 4:26 توسط شنتیا ( م.ع ) |


امروز، آنقدر یگانه ام با طبیعت که هیچ چیز نمیتواند نابودم کند بیهوده میکوشی غم! (فریبا عرب نیا)

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 4:26 توسط شنتیا ( م.ع ) |


باور کنید من مال این دنیا نیستم... اما نمیدونم چرا از اینجا سر در آوردم؟!!! داشتم فکر میکردم کاشکی میتونستم بازم برگردم به دوران کودکیم... اون موقع ها که بچه بودیم فکر میکردم کاشکی زودتر بزرگ میشدم تا همه روم حساب کنن... اما الان دوست دارم دوباره بر گردم به دنیای پاک کودکیم...دیگه دوست ندارم بزرگ باشم... دیشب باز با بالون قرمزم رفتم آسمون... بالای ابرا و ستاره ها تو آسمون هشتم!!!... می دونی کجاست؟ حتما تو هم با بالون سبزت اومدی اونجا نه؟ نه!! فکر نکنم تورو با بالون اونجا راه بدن اونم با بالون سبز... آخه فقط اونایی که مال این دنیا نیستن می تونن برن اونجا... اما من دیشب بازم رفتم اونجا... می دونی اونجا میشه حتی از دست خدا هم به خودش شکایت کرد... اونجا یه فصل پاییز قشنگ تر از پاییز خودمون داره که بهش میگن فصل پنجم.... اونجا میتونی چشاتو ببندی و در حینی که داری به خدا از دست خودش شکایت میکنی روی ماه خدارو هم ببوسی... اونجا همه چی معنی واقعی داره حتی عشق... اونجا حتی میتونی کوچولوهای نازنینی مثل شایا رو ببینی... اما واسه شکایت نرفته بودم رفته بودم ببینم اگه بخوام واسه همیشه اونجا بمونم بهم اجازه میدن یا نه؟ رفته بودم ببینم واسه موندن انگشت نگاری هم لازمه یا نه؟ رفته بودم ببینم که اونجا همیشه پاییز قشنگ هست یا نه؟ اما بهم گفتن درسته که تو مال دنیای زمینی ها نیستی اما باید برگردی.... تا اومدم بپرسم آخه چرا!! گفتن که فصل پنجم ( پاییز قشنگ ) تموم شده و میخواد بهار بشه.. برگرد... گفتم نمی خوام بهار بشه اما دیگه دیر شده بود و بالون قشنگمو سواراخ کرده بودن که مجبور بشم برگردم... آخه اگه یکی بخواد همیشه فصل پنجم باشه و پاییز قشنگشو ببینه باید به کی بگه؟ حالا بازم مجبورم به پاییز زمینی خودم دلخوش باشم... آخه من بهار نمی خوام... میخوام همیشه پاییز باشه... خدای عزیز بهت اعتماد کرده بودم که با بالون قرمزم اومدم پیشت ... اما بعد از سوراخ شدن بالونم رنگش تغییر کرده ... اون سیاه شده... سیاه سیاه!

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 4:24 توسط شنتیا ( م.ع ) |


داشتم فکر می کردم که وقتی کارا تموم می شن وبی حوصله می شی ، نوبت نوشتنه. همیشه می مونم که چی بنویسم.چیزی که نگفته باشن یا نشنیده باشین و ندونین.. کار سختیه (راستش غیر ممکن به نظر می آد.) خود من از همه خسته ترم ، خسته از شنیدن خسته از تکرار ، خسته از آدمایی که توی دانشکدمون با یه کیف روی شونه بی تفاوت از کنارت رد می شدن، بی تفاوت بی تفاوت .... با خودکارم بازی می کنم. توی ذهنم جمله سازی میکنم.... باخودم میگم : باید دیونه باشم اگه فکر کنم مشکلات رو نمیدونن ، باید احمق باشم اگه فکر کنم تلختر از اون چیزی که میشه نوشت ، مشکلات رو لمسشون نکردن و فقط یک کودن ممکنه فکر کنه نمیدونن که امید ، آخرین سلاح این روزهاست. باکلمات ، جمله ها و واژه ها ور میرم. می نویسم و خط می زنم ، آخرش فقط یه جمله می مونه ، که اونم شاید تکراری به نظر بیاد ، اما به نظرم لازمه همیشه تکرارش کنم : رویا هام رو رها نخواهم کرد چون برام مقدسن ، براشون می جنگم و از این نبرد لذت می برم و نسبت به اونایی که با یه کیف روی شونه بی تفاوت از کنارم رد میشن ، بی تفاوت از کنارشون رد می شم ، بی تفاوت بی تفاوت....... زندگی یعنی همین .........

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 4:23 توسط شنتیا ( م.ع ) |


---------------------------------------------------- پشت سرت جا پای یه عالمه آدمه. بعضی جا پا ها پر رنگ اند؛ بعضی ها بی رنگ؛ بعضی ها سایه اند و بعضی ها اصلاّ نیستند. داره پاییز می آد. گوش کن صدای پاشو می شنوی؟ پادشاه فصل ها!!! قدم هاتو بشمار! تو خیابون شما هم توی ماه مهر پر میشه از برگ زرد و قرمز یا دورگه هایی از این دو رنگ؟ قدم ها تو بشمار و بذار صدای خش خش وهم انگیز تلاقی پا و برگ های مرده جاری بشه تو تار و پود قدم هایی که دارن یه راه رفته رو می رن. راه آدمایی که این روزها گم شدن توی شلوغی پاییزی شهر مه گرفته خاطرات: آدمای کمرنگ؛ آدمای پر رنگ؛ آدمایی که نیستن.... راستی اونایی که نیستن کجان که قشنگ ترین خلقت خدا یعنی پاییز باز اونا رو تا اوج آسمون ببره؟ تو کوچه های تنگ و تاریک یا کنار بیل بوردها یا یه جایی لای درختهای کاج گم شدن؟!!! زیر یه خروار سکوت و فراموشی؟ پشت صدای کلاغ ها!! نمی دونم. ولی دلم واسشون می سوزه که نیستن ببینن که هنوز هم باغ بی برگی در پاییز قشنگ ترین لبخند خداست به زمین!! باز یاد پاییز افتادم. وای پاییز!!! چه چیزی تو این فصل هست که منو انقدر عاشق پیشه می کنه؟ یاد یک مصرع از یک غزل دور پاییزی افتادم: تو بر سپید دفتر؛ سیاه می نویسی!! آره؛ باخودم گفتم که من هم باید مثل آدمای پررنگ بر سپید دفترم باز با مداد قرمزم بنویسم و دوباره دور خیلی چیزا خط بکشم تا مثل آدمایی که نیستن فراموش نشم و بتونم باز هم پاییزو ببینم!!! وای که عاقبت این فصل زیبا منو دیوونه می کنه!!! باز گفتم که تو پاییزی!! و من آهوی دشتم .... تا به دام تو در افتم همه جا گشتمو گشتم...

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 4:23 توسط شنتیا ( م.ع ) |


زندگی چقدر کوتاه است!!! هنوز راه رفتن و ایستادن را کامل نیاموخته ای؛ به زمین می خوری و ناگهان خورشید وجودت درخشندگی را فراموش می کند.... زمانی که لب به سخن باز می کنی؛ باید ها و نباید ها به سراغت می آیند و محدودت می کنند و حتی نمی توانی خورشید را ببینی... درست در لحضه ای که قد کشیده ای به بلندای عشق و سرت با خورشید سرود تابندگی را زمزمه می کند؛ در می یابی هنوز کوتاه ترینی به آنچه که باید برسی و این را خودت هم می دانی!!.... هنگامی که اوان جوانی را پشت سر نهادی با خود فکر می کنی: وای!! دیروز و امروزم را به باد سپردم!!! می دانم فردا نیز وقتی خورشید در آمد امروز دیگری خواهد آمد تا بسپارمش به باد!!! فقط یک راه باقی است؛ اینکه خودت جای خورشید را بگیری و برای آنانی که خالی از هیاهوی مهربانی هستند ترانه محبت را زمزمه کنی و باور کنی که زندگی مفهومی بیش از آمدن و رفتن متوالی دارد!!!....

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 4:22 توسط شنتیا ( م.ع ) |


ساعت ۲:۳۰ دقيقه شب: هوا سرد بود اما صاف و بدون ابر. برف همه جا را سپيد پوش کرده بود. مه رقيقي در ايستگاه بود که سنگيني اش نفسهايم را به شماره مي انداخت. با آنکه يک پوليور و يک سويي شرت بر تن داشتم باز هم از سرما مي لرزيدم. گاهي فکر مي کردم خونسردم که اين همه بدنم يخ زده است. با زور شاياني که قلبم تلمبه وار وارد مي کرد؛رگهايم خونهاي يخ زده را جا به جا مي کردند. تنها گردنم داغ بود. اميد داشتم که قطار هر چه زودتر به ايستگاه برسد و از اين تاريکي و سرماي هواي ايستگاه نجات پيدا کنم. صداي چند سگ مي آمد. از بچگي به خاطر داشتم که اگر گوشم را بر روي ريل بگذارم و صداي لرزش خفيفي بشنوم نشانگر آن است که قطار نزديک است. اما هيچ صدايي... باز در روي نيمکت چوبي؛ در کنار کوله پشتي و ساکم قرار گرفتم. خوابم مي آمد و سردم بود. ايستگاه بين دو تونل قرار داشت و شبش همچون ظلمات آخر دنيا بود و وحشتناک؛ اما يک اميدواري عجيبي همچون سوزش سرماي لطيف شب يلدا در خود احساس مي کردم؛ همچون زيبايي بخار هواي بازدم دهان در سرماي زمستان که نويد گرماي دروني بدن را مي داد... صداي جغدي آمد. بلند شدم و بالاي سقف شيرواني ايستگاه را نگاه کردم. واي چه خوب؛ خودش بود. هماني که ميگويند شوم است؛ اما مرا از تنهايي نجات داده بود. از نگاه به او لذت مي بردم. در نور کم چراغهاي ايستگاه و نور مهتاب خوب مي ديدمش. دور چشمانش سفيد و بدنش دورگه قهوه اي و مشکي! واي چه ترکيب رنگ رويايي اي بود. تا نگاهش به من افتاد خشکش زد. در حال نظاره کردن همديگر بوديم. احتمالا او هم از ترکيب رنگ لباسهايم خوشش آمده بود. پوليور کالباسي رنگ و سويي شرت کرم قهوه اي و شلوار جين زغالي! در همين حين که محو تماشاي هم بوديم تکه برفي از روي درخت چسبيده به اتاق ايستگاه که شاخه هايش تا روي شيرواني اتاق آمده بود؛و از روي برگهايش غلتيد و غلتيد و کنار جغد افتاد و بزم رنگهايمان را بهم ريخت؛ جغد پريد و رفت!!! بازهم تنها شدم. نشستم روي نيمکت. خواستم خودم را با کتابهايم سر گرم کنم. دست کردم در کوله پشتي و به تصادف کتابي را بيرون کشيدم. حل المسائل ژنتيک!!! واي در اين شب سرد و در اين نور کم حوصله اينرا نداشتم. دوباره کتاب را از سرمايي که بر او مستولي بود در کوله پشتي پناه دادم و گفتم که راحت بخواب!!! نگاهي به دور و اطراف انداختم. سوزن بان گفته بود که مسير ها را برف گرفته و ممکن است قطار ها تاخير داشته باشند. کم کمک داشت پلکهايم سنگين مي شد. حتي صداي دور سگها هم ديگر ياراي بيدار نگاه داشتنم را نداشت. خوب يادم هست پلک هايم را بستم و خواستم هوشيار بخوابم.... وه. چقدر نور نارنجي درون واگنهاي قطار از بيرون و در سرماي برف خيز؛ زيبا بود و نويد گرمي را مي داد. خوشحال شدم. يکي از در ها باز شد و مامور قطار به پايين آمد و گفت: مسافري؟ جلو رفتم و گفتم آري. چرا اينقدر تاخير؟ گفت: مسير آهن برف گرفته بود. در بين راه نيز خيلي از مسافرين که از ماندن در ايستگاه خسته شده بودند از سفر باز ماندند؛ خوشا به حال تو که تحمل کردي و ماندي. کوپه خالي در اختيار توست. نمي دانستم چطور خوشحالي خودم را ابراز کنم که مسافران بيدار نشوند!!! آري من به قطار زندگيم رسيده بودم !! واي!!! دلم نمي خواست سوار شوم تا اول همه نورهاي نارنجي اي که از پنجره هاي قطار به طور مورب بر برفها مي تابيند و منظره وهم انگيزي را برايم تداعي مي کردند ببينم. اما وقت تنگ بود.اينرا صداي صوت قطار به من ياد آور شد!! دويدم و کوله پشتي و ساکم را برداشتم. بازهم چشمم به همان جغد بالاي شيرواني افتاد. آري باز گشته بود و من را نگاه مي کرد. لبخندي تحويلش دادم و به طرف پلکان قطار به راه افتادم. اما پلکان از يخ زدگي ليز بودند. پايم پيچ خورد و به شدت بر زمين خوردم.حتي يادم هست که تقلاي مامور قطار نيز در گرفتن دستم بي نتيجه مانده بود. ناگهان چشم هايم را باز کردم. واي چه مي بينم.همان ايستگاه!!! يک صبح سرد زمستاني در روز ۱۰ اسپند ماه. خدايا چه شده؟ قطار کجاست؟ آن مامور قطار...؟ نور هاي زرد؟ واي خواب ماندم!!!!!!!! شايد قطار هنوز نيامده. دويدم تا از مسئول ايستگاه که تازه از خواب بيدار شده بود؛ بپرسم. گفت مگر کر بودي که صدايش را نشنيدي؟ با آه گفتم شايد. شايد هم کر ؛ هم کور و هم شوم و در آخر مسخ شده!!! با چشماني که اشک در آنها حلقه زده بود برگشتم تا کوله و ساکم را بردارم ؛دلم براي آنها نيز سوخت!! نگاهم افتاد به بالاي شيرواني. تقلاي عجيبي داشتم در پيدا کردن آن جغد!! به چراغ چشمک زن اول ايستگاه نگاه کردم. بله جغد بالاي آن نشسته بود.عجيب بود که در روز بيدار مانده بود؛ زيرا که آنها روزها مي خوابند!!! به طرفش رفتم. زير چراغ ايستادم. به بالا خيره شدم. چشمان ترک خورده جغد به من مي خنديد. واي چقدر ساده بودم که فکر مي کردم او هم از ترکيب رنگ لباسهايم خوشش آمده!!! پياده به طرف خانه به راه افتادم. ديگر حتي صداي زيباي فشرده شدن برفها به زير کفش هايم نيز برايم وهم انگيز نبود. احساس کسي را داشتم که در اطراف خانه خدا به او مي گيويد الهم لک لبيک و خدا در جوابش مي گويد لا لبيک لا لبيک. از خانه من برو!!! حس عجيبي است. حس شاگرد محبوبي را داشتم که با تمام محبوبيتش نزد استاد؛ استاد او را به دليل نا معلومي از کلاس اخراج مي کند!!! دلم براي معصوميت آن شاگرد سوخت!! شايد حق با خدا و استاد بود.نمي دانم!!! اميدم نا اميد شده بود!!! از آن روز خيلي مي گذرد. من باز هم مسافرم. مي گويند قطار نزديک است که به ايستگاه برسد. باز هم برف همه جا را سپيد پوش کرده؛ من بازهم روي همان نيمکت هستم با کوله و ساکم ولي بايد تا بهمن ماه همينجا بمانم. چشمانم را مي بندم تا ديگر چشمم به آن جغد نيافتد و فکر کند خواب هستم!!! از سرما هم به خود نمي لرزم چون گرماي اميد مرا داغ کرده و تاريکي هم اثري ندارد. به خودم قول ميدهم ايندفعه سوار شوم. حتي اگر نتوانم وارد قطار شوم خود را از پله آويزان مي کنم.بايد مرا به آن راه بدهند!! من بايد با آن راهي شوم!!! هر چقر هم که تاخير داشته باشد....

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 4:19 توسط شنتیا ( م.ع ) |


لحظه دیدار نزدیک است . باز من دیوانه ام، مستم . باز می لرزد، دلم، دستم . باز گویی در جهان دیگری هستم . های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ ! های ! نپریشی صفای زلفم را، دست! آبرویم را نریزی، دل ! - ای نخورده مست - لحظه دیدار نزدیک است .مهدی اخوان ثالث (م-امید )

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 3:41 توسط شنتیا ( م.ع ) |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387



پیوندها

همیشه ساده می بازد....
ژیوار
غریبه ای از مه ...
از صمیم قلب
خاطرات یک کتابدار
A lonely tree
راز شمع ( علا جان )
مهنوش
آسمان آبرنگی
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin