تبليغاتX
سایه ای در بعد از ظهر پاییزی

سایه ای در بعد از ظهر پاییزی

گرگها خوب بدانند در این ایل غریب
گر پدر مُرد تفنگ پدری هست هنوز
گر چه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره ی چوبی پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید که در قافله مان
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز

( زهرا رهنورد )

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388 8:5 توسط شنتیا ( م.ع ) |


+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388 17:32 توسط شنتیا ( م.ع ) |


از باغ میبرند چراغانیت کنند

تا کاج جشنهای زمستانیت کنند

پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار

با این بهانه که بارانیت کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

اینبار مبرند که زندانیت کنند...

ای گل گمان نکن به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند..

یک نقطه بیش فرق بین رحیم و رجیم نیست...

از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند....

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست!

گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند!!!!

+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388 15:42 توسط شنتیا ( م.ع ) |


زندگي آرام است، مثل آرامش يك خواب بلند. زندگي شيرين است، مثل شيريني يك روز قشنگ. زندگي رويايي است، مثل روياي يك كودك ناز. زندگي زيبايي است، مثل زيبايي يك غنچه باز. زندگي تك تك اين ساعت هاست، زندگي چرخش اين عقربه هاست. زندگي راز دل مادر من، زندگي پينه دست پدر است. زندگي مثل زمان در گذر است. نوروز مبارک


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 15:31 توسط شنتیا ( م.ع ) |


رقص و رقص و رقص
سبز و سبز و سبز
برف و برف و برف
رقص سبز برف...
مرگ و مرگ و مرگ
سرد و سرد و سرد
درد و درد و درد
مرگ سرد درد...
کوه و ماه و نور
راه و گاه و شب
چشم و آه و دود
اول سحر، آخر کبود...
نظم و نظم و نظم
خیز و خیز و خیز
سوز و سوگ و خون
پیرو خطر،آخر جنون...
باد و آب و خاک
نای و عشق و عهد
ای نومیدی خموش!!!
تاب جان من،
می کند خروش!!!...

Shantia

باز هم چه زود دیر شد...
باز هم عازم سفرم...
باز هم شاید... 
باز هم خدای زیبا با ماست...

+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387 15:34 توسط شنتیا ( م.ع ) |


پیاده روی تو هوای سرد شب چه می چسبه!

اونم تک و تنها!

توی خیابونای خلوت!

باد پاییزی که بوی زمستون رو داره، آدمو مست میکنه!

هوا نمی دونه کدوم وریه! زمستونی یا پاییزی!

اما من اسمشو میذارم هوای پاییستونی! ( پاییزی+زمستونی!!!)

انگار شیراز تازه داره رنگ آتشین برگهای پاییزی رو به خودش می گیره!

همت شمالی و قصرالدشت بهترین جاست که خودت و فقط و فقط با سایه شبونه خودت تنهایی پیاده روی کنی!

با صدای یه آهنگ که روی گوشیمه و با هندزفری دارم گوشش میدم ریتمیک راه میرم!

بیخیال تموم دنیا!

کاش زندگی مثل همین راه رفتن توی خیابونای خلوت می بود!

با یه آهنگ ریتمیک از Enrique Iglesias و هوای سرد آخر پاییز!!!

میمیرم براش! آخرشه!!!

پیاده روی تنها کاریه که خیلی ازش لذت میبرم و واهمه ندارم که این لذت یه روزی تموم میشه!

نه نه!!!

نه، ذهنم خیلی شلوغه!

خیلی خیلی....

نمی تونم افکارمو متمرکز کنم!

گسستگی نوشته هام واسه همینه!

این پستم خیلی خوب نشد! دوستش ندارم و راضیم نکرد!

اما حذفش نمیکنم تا بعدا بدونم که روزایی هم وجود داره که آدم از نوشته هاش راضی نیست و باهاشون احساس سبکی نمیکنه!

تا حالا این حسو نداشتم و الان دارم تجربش میکنم!

مثل بازیکن مصدومی که نمی تونه بازی کنه ولی اصرار به ادامه بازی داره!

بعدا می نویسم از یه جای سرد...

با شرایط جدید و شاید هیجان انگیز!!!

با هوایی شبیه هوای مسکو!!!

شاد باشید!!!



+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 2:30 توسط شنتیا ( م.ع ) |


یه روز ی یه جایی با خدا تنها بودم

ازش پرسیدم: چرا؟

گفت: ...

مهم نیست چی گفت!!!

و اصلا مهم نیست چرا!!!

مهم این بود که من یه روزی یه جایی با خدا تنها بودم!!!


+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387 23:30 توسط شنتیا ( م.ع ) |



می خروشد دریا...
هیچ کس نیست به ساحل پیدا؟!
لکه ای نیست به دریا تاریک
که شود قایق
اگر آید نزدیک؟!!!
مانده بر ساحل
قایقی ریخته شب بر سر او،
پیکرش راز رهی نا روشن
برده در تلخی ادراک فرو!!!
هیچ کس نیست که آید از راه
و به آب افکندش
و در این وقت که هر کوهه ی آب
حرف با گوش نهان می زندش!...
موجی آشفته فرا می رسد از راه که گوید با ما
قصه ی یک شب طولانی را...
........
احساس میکنم شبیه بوف کور شدم!!
سردر گم!!
.......

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387 12:50 توسط شنتیا ( م.ع ) |


روز پاییزی میلاد تو در یادم هست ... روز خاکستری سرد سفر یادت نیست

ناله ی ناخوش از شاخه جدا ماندن من ... در شب آخر پرواز خطر یادت نیست

تلخی فاصله ها نیز به یادت ماندست ... نیزه بر بادنشسته ات و سپر یادت نیست

خواب روزانه اگر در خور تعبیر نبود ... پس چرا گشته شبانه دربه در یادت نیست

من به خط و خبری از تو قناعت کردم ... قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید ... کوزه ای دادمت ای تشنه مگر یادت نیست؟

تو که خودسوزی هر شبپره را می فهمی ... باورت نیست که مرگ بال و پر یادت نیست

تو به دل ریختگان چشم نداری به دلت ... آن چنان غرق غروبی که سحر یادت نیست

یادم هست

یادت نیست.....

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387 17:49 توسط شنتیا ( م.ع ) |


میخواستم جمله ای قصار بنویسم....
اما دیدم بهترین جمله اینه...
پاییز مبارک.....
آخرش این فصل منو دیوونه میکنه....
باور کنید.....

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387 2:56 توسط شنتیا ( م.ع ) |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

تیر 1388

خرداد 1388
اسفند 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387



پیوندها

همیشه ساده می بازد....
ژیوار
غریبه ای از مه ...
از صمیم قلب
خاطرات یک کتابدار
A lonely tree
راز شمع ( علا جان )
مهنوش
آسمان آبرنگی
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin